این روزهای ما
خیلی وقته میخوام بیام و از کارای آرش بگم ولی متاسفانه وقت نمیشه.
ماشالا گل پسر حسابی شیطون شده و وقتی برام نمیذاره.
نمیتونم یه لحظه ازش غفلت کنم.هر جا میرم دنبالم میاد.
تازگیام یاد گرفته میاد تو آشپزخونه.آخه آشپزخونم کمی بلنده.اوایل سخت میومد بالا.ولی الان راحت میاد توآشپزخونه.به خاطر اینکه سرش به زمین نخوره همسری یه پتو انداخته تو ورودیه آشپزخونه.تا آقا آرش راحت رد بشه!
الانا دیگه قشنگ میشینه.البته گاهی اوقات یهو میفته.
سینه خیزم میره.سرعتشم زیاد شده.خیلی تند خودشو به چیزی که میخواد میرسونه.خونمون کوچیکه خیلی زود به هدفش میرسه.برای همین نمیتونم تنهاش بذارم.در کل خوشش نمیاد تنها بمونه.تا میرم بی قراری میکنه.
تازگیام سعی میکنه رو چهار دست و پاش وایسه.تا حدیم موفق میشه.چند قدمم میره بعد میره رو سینه و بقیه راهو سینه خیز میره.
دو شبه که اومدیم خونه پدر همسری.خونه خودمون و بابام اینا آپزخونمون بلنده.برای اینکه بیاد تو آشپزخونه رو چهار دست و پاش کامل بلند میشه تا بتونه بره بالا.ولی اینجا آشپزخونشون هم سطح حاله.آرشم همش میره اونجا.سینه خیز میره به در آپیزخونه که میرسه رو چهار دست و پاش وایمیسه.بعد دوباره سینه خیز میره!
یه بارم دستشو گرفته به تخت خواهرم یهو دیدیم خودشو بلند کرده و وایساده!داشت میفتاد دیدیمش.
کارای با مزه ای میکنه.وقتی میام بنویسم نصفش یادم میره.
از همه با مزه تر صداهاییه که از خودش در میاره.تو هر موقعیت یه چیز میگه.
کاراشو یادم نمیاد تا بنویسم.
الان شمع روشنکردیم برای شام قریبان.همش زور میزنه بره طرف شمها.میخواد شمعها رو بگیره.همسری و باباش گرفتنش نمیذارن دست بزنه.آرشم حسابی شاکیه و جیغ و داد میکنه.
آها تا یه چیزی میدم بخوره کفرمو در میاره.یا وول میخوره.یا قاشقو با دستش میگیره.یا نصفش از دهنش میریزه.نخوادم چیزی بخوره حالش بهم میخوره و اغ میزنه!
یه چند وقتیم هست میبرمش حموم دیگه تو وانش میشینه و آب بازی میکنه.ولی همچنان بدش میاد رو سر و صورتش آب بریزه.
وقتی خوابش مباد اگه گریه نکنه خودشو دمر میکنه و صورتشو میذارهزمین.بعد کمی میره جلو دوباره صورتشو میذاره رو زمین.همش از این پهلو به اون پهلو میشه.آخرشم باید بخوابونمش.
خیلی از یخچالم خوشش میاد.در یخچالو باز میکنم کلی ذوق میکنه و دست و پا میزنه و جیغ جیغ میکنه.
پدر همسری آرشو میذاره رو شونه هاش.آرشم حسابی ذوق میکنه و جیغ جیغ میکنه و میخنده.تا اونجاییم که میتونه موهای بابا بزرگشو میکشه و دو دستی میزنه تو سر بابا یزرگ بیچارش!بابابزرگشم براش از یک تا چهار میشمره آرشم شروع میکنه به پریدن!آرش نسبت به این شمردن شرطی شده.تو هر حالتی باشه اینطوری بشماریم شروع میکنه به پریدن و دهنشو یه حالته با مزه ای میکنه و صدا از خودش در میاره.
همینا یادمه.چیز دیگه ای یادم اومد میام اضافه میکنم.
یه تعداد ازعکساشم تو ادامه میذارم.
اینا عکسای صبحه.روز عاشورا.سه شنبه سیزده آبان.

اینم مال الانه.همش زور میزد شمعا رو بگیره.

ناز خوابیدن پسر گلم.

اینم مال دو سه روز پیشه.آروم نمیشد داداشم گذاشتش تووانش حسابی سرگرم شد.

تا سفره میندازیم خودشو به سفره میرسونه.موقع غذا خوردن بساطی داریم باهاش.
با جعبه شکلات زده بود تو صورتش.رو ابروشو زخم کرده بود.

داشتم لپه پاک میکردم که آرش سر رسید و شروع کرد به خرابکاری کردن.

.

.

اینجام شب قبل از فوت پسر داییمه.رفته بودیم عروسی.

این کاپشن رو هم پارسال از حراجی براش گرفتم.اومدم زرنگی کنم که نشد.این عکسه یه ماه پیشه.خیلی کوچیک بود براش.بردم همونمغازه ای که ازش گرفتم.گفت برام میفروشتش.امیدوارم یکی بخرتش.
این کلاهم پارسال بافتم براش.شالم داره.همونطورکه میبینین اصلا اندازش نیست!
یه ماهه میخوام بشکافمش دوباره ببافم.ولی وقت نمیکنم.




این روزهای ما
